يا مَنْ يَرَى أدمُعِي تَنْهَلُّ كالدِّيَمِ
O You Who See My Tears Pouring Down Like Ceaseless Rain
Fa
يا مَنْ يَرَى أدمُعِي تَنْهَلُّ كالدِّيَمِ
مِنْ مُقْلَتيَّ وجِسْمِي بَادِيَ الْسَّقَمِ
ای آنکه می‌بینی اشکم را که چون بارانی پیاپی فرو می‌ریزد
از چشمانم، در حالی که بیماری در تنم آشکار گشته است
لا تَعجَبنَّ وإنْ أصْبَحْتُ كالرِّمَمِ
رِيمٌ على القَاعِ بينَ البَانِ والْعَلَمِ
شگفت‌زده مباش اگر همچون استخوانی پوسیده گشته‌ام
که آهویی در دشت، میانِ درختانِ بان و آن کوهسار چنینم کرد
أَحَلَّ سَفْكَ دَمِي في الأَشْهُرِ الْحُرُمِ
واعْجَبْ لأَمْرِي فإنّي لَمْ أكُنْ أَبَدَا
او ریختنِ خونم را در ماه‌های حرام، حلال شمرد
و بر کارِ من شگفت آور، که من هرگز...
أَخشَى الشَّدَائِدَ لوْ مَدَّتْ إلَيَّ يَدَا
لَكِنَّمَا الْحُبُّ أَصْمَانِي فَقُلْتُ سُدَى
از سختی‌ها نمی‌هراسیدم، حتی اگر به سویم دست می‌گشودند
اما عشق مرا کر ساخت و سخنم بیهوده گشت
رَمَى القَضَاءُ بِعَينَيْ جُؤذُرٍ أَسَدَا
يا سَاكِنَ اَلْقَاعِ أدرِك سَاكِنَ الأَجَمِ
تقدیر به واسطه چشمانِ بچه‌آهویی، شیری را شکار کرد
ای ساکنِ دشت، به فریادِ ساکنِ بیشه‌زار برس
صَالَ الْحَبِيبُ بِنَبْلِ الطَّرْفِ ذِي الْعُدَدِ
عَلَى فُؤَادِي وَخَـلاَّني بِلاَ رَشَدِ
محبوب با تیرهای نگاهِ پرشمارش بر دلم تاخت
و مرا بی‌هیچ راه و پناهی، سرگردان رها کرد
وَإِذْ رَمَانِي وَأَوْهَى سَهْمُهُ جَلَدِي
جَحَدْتُها وَكَتَمْتُ الْسَّهْمَ فِي كَبِدِي
و چون مرا هدف گرفت و تیرش توانم را سست کرد
آن را انکار نمودم و تیر را در جگر خویش پنهان ساختم
جُرْحُ الأَحِبَّةِ عِنْـدِي غَيْرُ ذِي أَلَمِ
إذا بَدا قَمَرِي لا يَظْهَرُ القَمَرُ
زخمِ محبوب در نزد من هیچ دردی ندارد
آنگاه که ماه‌ِ من برآید، ماهِ آسمان ناپدید می‌شود
قَدْ طَالَ في حُبِّهِ التَّفْكيرُ والْسَهَرُ
رُوحِي لَهُ ودَمِي والْسَّمْعُ والْبَصَرُ
در راهِ عشقش، اندیشه و شب‌زنده‌داری‌ام به درازا کشید
جان و خون و گوش و چشمم، همگی فدای اوست
يا لائِمِي في هَواهُ والْهَوَى قَدَرُ
لو شَفَّكَ الْوَجْدُ لَمْ تَعْذِلْ ولمْ تَلُمِ
ای ملامت‌گرِ من در عشقِ او، که عشق خود تقدیر است
اگر تو را نیز این شیدایی می‌گداخت، توبیخ و سرزنش نمی‌کردی